تبلیغات
...:: کشتی گیران شهرستان اردکان یزد ::... - مطالب زندگی نامه

...:: کشتی گیران شهرستان اردکان یزد ::...

.:: تا خدا هست دلیلی برای ناامیدی نیست ::.

دوشنبه 23 شهریور 1388

زندگی نامه تختی(7)

نویسنده: جواد قانعی   طبقه بندی: زندگی نامه، 

       تختی قصه می گوید :

     

ادامه مطلب

شنبه 21 شهریور 1388

زندگی نامه تختی(6)

نویسنده: جواد قانعی   طبقه بندی: زندگی نامه، 

بابك تختی درباره چگونگی مرگ پدر چنین می نویسد:

ادامه مطلب

دوشنبه 16 شهریور 1388

زندگی نامه تختی (5)

نویسنده: جواد قانعی   طبقه بندی: زندگی نامه، 

خبر هولناک:

هنوز بیش از چهار ماه از حیات بابک سپری نشده بود که در روز هفدهم دی ماه 1346 خبری هولناک به گوش همه ایرانیان رسید و این خبر از مرزهای جغرافیایی نیزگذشت.

روز یکشنبه 17 دی 1346 جهان پهلوان تختی تداوم دهنده راه ورسم پوریای ولی و یکی از پهلوانان اساطیری و ماندگار تاریخ ایران که برگ زرینی بر دفتر سنگ تاریخ افتخارات ایرانیان افزوده بود بر اثر حادثه ای نا جوانمردانه در کمال ناباوری مردم در سن 38 سالگی جان به جان آفرین تسلیم کرد

ادامه مطلب

شنبه 7 شهریور 1388

زندگی نامه تختی(4)

نویسنده: جواد قانعی   طبقه بندی: زندگی نامه، 

            

گلچینی از سخنان جهان پهلوان :

هدف ورزشكار قهرمان شدن نیست،،،،،هركس باكم وبیش تمرین می تواندقهرمان شود ،،،قهرمانی به گردن خویش و ملت خویش طلا می آویزد كه وجود ش سرشار ازجوانمردی وخدمت به همنوع باشد.

ادامه مطلب

پنجشنبه 31 اردیبهشت 1388

زندگی نامه تختی(3)

نویسنده: جواد قانعی   طبقه بندی: زندگی نامه، 

 

در اینجا و در همین موقع بود كه باران استحضاء  و تمسخر بر سرم باریدن گرفت وهمه به من میگفتند: تو خود را بی سبب شكنجه می دهی، برو دنبا ل كارت تو اصلابه درد كشتی نمی خوری. این گفتارها، این تهمت ها، این ناسزا گوییها آنهم در آن محیط كه نه نشریه ای بود و نه دستگاهی مرا كاملاً از پای درآورد ، حتی دیگر نصایح دوستانم را فراموش كردم . جوانی مأیوس و دل شكسته بودم كه لباسهای تمرینم را به دوش می كشیدم و با موتور سیكلت برادرم به خانه می رفتم . دیگر هیچ كس حاضر نبود مرا به كارم تشویق كند ، همه مرا به دیده ترحم می نگریستند و می گفتند : اینو ببین كه لخت میشه و تمرین میكنه . من یك سال زیر این باران استقامت بیهوده ای كردم و پس از اینكه متوجه شدم كه قادر نیستم و این باران هم هیچگاه بند نخواهد آمد راه خوزستان را پیش گرفتم ، در آنجا یك سا ل زندگی كردم ،

مبارزه با خود و مبارزه با ناسزاهای مــردم كه رنج فراوانی بر دوش من گــذاشت . امّا من طاقت این را نداشتم كـه بیشتر از یك سـال این رنج را به دوش خود بكشم . پس از اینكه به تهران آمدم ، آن پسر 70کیلورا دیدند كه  هشت كیلو چاق شده بود امّا این چاقی دلیل آن نشده بود كه در هر دقیقه ده مرتبه از كشتی گیران زمین نخورم ! اولین باری كه مسابقه دادم چهارم شدم ، خوب یادم هست كه آن مبارزه یك مسابقه درون باشگاهی بود .

كفش و لباسم همان بود ، اسمم عوض نشده بود اما هیچ كس دیگر به من بد نمی گفت در یك مسابقه پهلوانی شركت كردم ، اما كاری پیش نبردم . فقط بعضی از كشتی گیران سنگین به من احتیاج داشتند آنها به من احترام می گذاشتند و راست هم می گفتند . چون من فقط به درد زمین خوردن می خوردم و بس !...بگذریم   تمرینهای جدی را در سرباز خانه شروع كردم ، وقتی در سال 1328 در نخستین مسابقه ورزشی بزرگ شركت كردم و در همان اولین دوره ضربه شدم . اما تمرینات جدی و سختی كه در پیش گرفتم مرا یاری كرد تا حقیقت مبارزه را درك كنم ، اگرچه شور پیروزی در سر داشتم ، ا ما كار و كوشش را سرآغاز پیروزی می دانستم . عا قبت این كار و كوشش باعث شد همراه تیم ایران در وزن ششم به هلسینكی بروم . در مسابقات جهانی هلسینكی كه در سال 1951 برگزار شد من با شش كشتی گیر روبرو شدم و مقام دوم را به دست آوردم !

این نخستین سفر من به خارج از ایران بود و تجربیات تا زه چشمان  مرا به حقایق تازه ای گشود  . « لازم به ذكر است كه در دنیــای كشـتی كمتر كسانی وجود داشتند و دارند كه در اولین سـا ل حضـور در مسابقه های قهرمانی جهان و بازی های المپیك به دریـافت مـدال نـائل شـده باشـد .

تختی را می توان از این جهت از نوادر و استثناهای تاریخ كشتی جهان به

حساب آورد . این موضوع نمایانگر : استعداد خارق العــاده ، استــمرار در

تمرین ، نبوغ ، اراده كم نظیر، هوش سرشار ، مهارت فــنی ود ر نهــایت

ایمان قلبی تختی به خداوند یگانه بود .»

قهرمان شدم امّا به مغزم اضافه نشد :

دیگر دلم نمی خواست قهرمان كشور شوم می خواستم به همه آنانــیكه به من می خندند و تمسخرشان گوش مرا پر میكرد بگویم كه منقهرمان دنیا خواهم شد .من دیگر با این اندیشه عذاب نمی بردم امّا دائما گمان می بردم كه آنهایی قادرند قهرمان جهان شوند كه قبلا قمر مصنوعی به آسمان  پرتا ب كرده اند.من تا این حد قهرمانی جهان را مشكل می پنداشتم . به خیال من آرزو كردن مقام قهرمانی جهان و رسیدن به آن مثل این بود كه كسی اد عا كند می خواهم قمر به كره ماه بفرستم....امّا در ملبورن جای من و مدال من با شوروی ها عوض شد و من هم مثل كلایف برای گرفتن مدال طلا كاملاً دولّا شدم .امّا همین كه از كرسی پائین پریدم و پس از اینكه چند پسر و دختر بر صورتم بوسه زدند و پس از اینكه اندكی تحمل كردم و پس از خیره شدن به چشم دیگران متوجه شدم كوچكترین تفاوتی نكرده ا م نه بر زورم چیزی اضافه شده بود و نه بر مغزم , نه می خندیدم و نه می گریستم . من فقط برای این قهرمان شده بودم كه عده ای از هم وطنانم جشن بگیرند و شادی كنند وگرنه چه فرقی كردم ؟ همان رضائی بودم كه در ساعت دو بعد از ظهر مثل حیوانات سیرك به باشگاه می رفتم , امّا نه . تنها تفاوتی كه در روحیه من ایجاد شد ,  این بود كه من دیگر خود را حقیر نمی شمردم . آن حقارتی كه چند سال جور آنرا بر دوش كشیده بودم از وجودم رخت بسته بود .جهان پهلوان تختی , مرد یگانه و محبوب همه طبقات مردم ایران و جهان از سال 1950 تا 1946 با نهایت رشادت و شهامت و آمادگی كامل به استواری كوه در میادین بین المللی حضور یافت و طی این مدت 4 مدال طلا , 6 مدال نقره , 2 مقام چهارمی و شصت امتیاز كسب كرد .  

                            جدول نمودار مدالهای تختی

سال

عنوان و مكان مسابقه

وزن

نوع مدال

1951

1952

1954

1956

1958

1958

1959

1960

1961

1962

جهانی هلسینكی ( فنلاند )

المپیك هلسینكی ( فنلاند )

فستیوال جهانی ورشو ( لهستان )

بازی های المپیك ملبورن ( استرالیا )

جام جهانی صوفیه ( بلغارستان )

بازی های آسیایی توكیو ( ژاپن )

جهانی تهران

بازی های المپیك رم ( ایتالیا )

جهانی یوكوها ما ( ژاپن )

جهانی تولیدو ( آمریكا )

ششم

ششم

هفتم

هفتم

هفتم

هفتم

هفتم

هفتم

هفتم

هفتم

نقره

نقره

نقره

طلا

نقره

طلا

طلا

نقره

طلا

نقره

 مهمترین اصل در این دوران از سال 1950 تا 1964 اینكه وجود جهان پهلوان تختی در فدراسیون ورزشی جهان ایجاد رعب و وحشت كرده بود. و آنها سعی می كردند به هر وسیله و به هر قیمتی كه شده با مقابله و روبرو كردن حریفان قدر و جورواجور  او را از صحنه مسابقه خارج كنند و نفسی راحت بكشند , چون اگر وضع به همین منوا ل پیش می رفت سالیان دراز تمام مدالهای طلا را جهان پهلوان تختی به خود اختصاص می داد و كشورهای قهرمان پرور نه پهلوان پرور را از دیدن آن محروم می كرد . به همین دلیل در طول سالها تماس خارجی روسها كه مدعی آنچنانی هستند پنج كشتی گیر ورزیده و قدر را به مصاف تختی فرستادند . از جمله كولایف , آلبول , گورویچ , كوریدزه مدوید را می توان نام برد .ولی از تیم ایران در آن وزن جهان پهلوان تختی مرد میدان مبارزه با همه آنها بود كه با همه آنها مصاف كرد و اكثراً هم پیروزمندانه و مردانه از میدان بیرون می آمد ولو با حق كشی و زد و بند های آنچنانی كشورهای مدعی قهرمانی پوشالی كه در آن صورت مردم جهان نیز حاضر بودند و حتی اعما ل و نحوه قضاوت آنان نیز مورد اعتراض دبیر وقت فدراسین فیلا قرار گرفت .تختی هنوز هم به عنوان قوی ترین كشتی گیر وزن هفتم در جهان شهرت بین المللی دارد . در جمع كشتی گیران به ندرت به قهرمانی برخورد می كنیم كه در چهار المپیك حاضر بوده باشد او در سه المپیك صاحب مدال شد و مدال چهارم را خائنین از سینه او برداشتند و به دیگری هدیه دادند . ( به مصطفی اف بلغاری ) وگرنه جهان پهلوان تختی می توانست تنها مرد همه تاریخ كشتی جهان با 4 مدال المپیك باشد . با گذشت حدود سی پنج سال از آخرین حضور شادروان تختی در بازی های المپیك  او همچنان یكی از ركورد داران تاریخ محسوب می شود .در طی 25 دوره المپیك هزاران هزار كشتی گیر در دو رشته آزاد و فرنگی در صحنه حضور داشتند كه از میان آنها 21 تن چهره استثنایی محسوب می شوند . و تختی تنها مرد نامدار ایران در میان 21 قهرمان استثنایی جهان است كه نامش در جدول بزرگان تاریخ كشتی المپیك می درخشد .

مسأله ای كه در مورد تختی وجود داشت تنگناهایی بود كه برای او بوجود آورده بودند از جمله آنكه بعضی افراد كارهایی انجام مدادند كه روحیه او را تضعیف نمایند و از پیروزی اش جلو گیری نمایند و حتی دو سال او را از دیدن مسابقات  محروم كردند و ا ز همه مهمتر , پرچم كاپیتا نی تیم ایران را نیز از ا و گرفتند . با وجود این مساءل و محدودیتها تختی باز مردانگی كرد و تا سن 36 سالگی یكه و تنها در مسابقات بدون غمخوار و حامی جدّی و فقط به خاطر مردم به مبارزه با حریفان برخاست .

و سر انجام :

چهار ماه پس از بازگشت از آخرین سفر ( نوامبر 1996 ) تختی

در روز پنج شنبه دوازدهم آبان ماه 1345 , زندگی مشترك بـا

 

همسرش ( شهلا توكلی ) را آغاز كرد كه حاصل آن تولد بابـك

در شهریور 1346 بود .

كشتی و حضور در مسابقات برای جهان پهلوان تختی تمام شده

بود و او اینك مرد خانواده و پدر یك فرزند بود

 

 

 

 

 

شنبه 26 اردیبهشت 1388

زندگی نامه جهان پهلوان تختی (2)

نویسنده: جواد قانعی   طبقه بندی: زندگی نامه، 

     

 

تختی از زبان تختی  : ( 1346 )   

اسم من غلامرضا است و د رشهریور 1309 درخانی آباد به دنیا آمدم . پدرم غیر ازمن دو پسر و دو دختردیگر داشت كه همه آنها از من  بزرگتر بودند.پدر بزرگم حاج قلی  نخود و لوبیا می فروخت. پدرم تعریف میكرد كه حاج قلی توی دكانش روی تخت بلندی می نشست وبه همین جهت مردم خانی آباد اسمش را گذاشته بودند حاج قلی تختی و همین اسم به ما هم منتفل شد و نام خانوادگی من نیزهمین است حاج قلی تختی در راه مكه ناجوانمردانه به دست راهزنان كشته شد و از او میراثی به همه فرزندانش ازجمله رجب خان پدرم رسید.پدرم  با پولی كه دردست داشت درمحل فعلی انبار راه آهن، زمینی خرید و یخچال طبیعی درست كرد. آنگاه خانواده ای تشكیل داد و صاحب سه پسر و دو دختر شد فرزند كوچک آنها من  بودم كه پدرم روی اصل اعتقادات و ارادت خالصانه ای كه به امام هشتم داشت نام غلام رضا بر من نهاد.            

   نخستین واقعه ای که به یاد دارم  و ضربه ای بزرگ  بر روح من زد حادثه ای  بود كه دركودكی برای من پیش آمد، پدرم برای تأمین معاش خانواده پراولادش مجبور شدكه خانه مسكونی خود را گرو بگذارد.یك روز طلبكاران به خانه ما آمدند و اثاثیه خانه و ساكنینش را به كوچه ریختند. ما مجبور شدیم كه دو شب را توی كوچه بخوابیم  شب سوم اثاثیه را بردیم به خانه همسایه ها و دو تا اطاق اجاره كردیم .

چندی بعد روزگار عرصه را بیشتر بر پدرم تنگ كرد تا اینكه مجبور شد یخچال طبیعی اش را بفروشد. این حوادث تاثیر فراوانی در روحیه پدرم داشت و  باعث اختلال دماغی او در سالهای آخر عمر شد. مدت 9 سال در دبستان و دبیرستان منوچهری كه در همان خانی آباد قرار داشت درس خواندم ولی تنها خاطره ای كه از دوران تحصیلی به یاد دارم این است كه هیچوقت شاگرد اول نشدم اما زندگی درمیان مردم و برای مردم درسهایی به من آموخت كه فكرمیكنم هرگز نمی توانستم در معتبرترین دانشگاهها كسب كنم

 

 

 

همچنین  زندگی به من آموخت كه مردم را دوست بدارم و تا آنجا كه در حد توانایی من است  به آنان كمك كنم. حال این كمك از چه طریقی و از چه راهی باشد مهم نیست.

ورزش ابتدا برای من نوعی سرگرمی و تفنن بود. مدتی خیال قهرمان شدن مرا به وسوسه انداخت اما همیشه معتقد بودم كه ورزش برای تندرستی و سلامتی جان وتن با هم لازم است. با آنكه علاقه فراوانی به ورزش داشتم ولی مجبور بودم كه در جستجوی كار بروم... . آشنایی حقیقی من با ورزش و كشتی در باشگاه پولاد شروع شد. پیش از این گودها و زورخانه های فراوانی دیده بودم ، پهلوانان نام آوری به چشم دیده بودم كه در عین قدرت افتاده بودند .

 

 

هفده سا ل پیش به باشگاه پولاد رفتم و در آنجا از رضی خان، صاحب باشگاه  محبت و صفای زیاد دیدم. رضی خان آدم خوبی بود، اگر كسی را نشان میكرد و میدید كه استعداد كشتی دارد ، دست از سرش بر نمی داشت. در گرمای تابستان لخت می شدیم و هر روز از ساعت دو بعد از ظهر تا چندین ساعت كشتی می گرفتیم. از دوش آبگرم و حمام خبری نبود. كشتی گیران برای وزن كم كردن به خزینه می رفتند. تشكهای كشتی را با پنبه پر می كردند، اما خاك و خاشاك ان بیش از پنبه بود... .

به این ترتیب در سرما  و گرما در روی تشكی كه حتی حیوانات هم حاضر نمی شدند بر روی آن تمرین كنند فعالیت خود را آغاز كردم.شاید شما هیچ  باو ر نكنید ، اما این حقیقت محض است كه من و امثال من مثل حیوان تمرین می كردیم و این  ادعای مرا اهالی خیابان شاهپور كه همیشه در ساعتی معین  مثلاًً دو بعد از ظهرمرا مشاهده می كردند ، تصدیق می كنند . اما پس از  یكسا ل تمرین كوچكترین موفقیتی بدست نیاوردم علاوه بر این كه گل نكردم ضعیف تر هم شدم.(ادامه دارد......

 

 

پنجشنبه 24 اردیبهشت 1388

زندگی نامه جهان پهلوان تختی(1)

نویسنده: جواد قانعی   طبقه بندی: زندگی نامه، 

 

   

سر آغاز سخن :

او پوریای ولی نبود . او هیچ كس نبود . او خودش بود بگذار دیگران را با نام او و با حضور او بسنجیم . او مبنی و حضور آزادگی است ....و او هرگز به طبقه خود پشت نكرد .                                                    

جلال آل احمد

 

 

اعتبار تختی د ر كشتی ایران و جهان و دلاوریهای ا و بر كسی پوشیده نیست . تختی به خاطر تعداد مدالهایش تختی نشد . بلكه به خاطر خصائل بالای انسانی اش و حضور در بین مردم و پشت نكردن به این مردم بود كه جاودانه ماند .

تختی پهلوانی را به قهرمانی ارجح شمرد ، حاضر نشد پیروزی را به هر قیمتی بدست بیاورد و ابتدا به اخلاق و حفظ آن اندیشید و سپس به فتح سكو ها ی ا فتخار فكر كرد.و در هنگام بزرگترین مسابقا ت جهانی هیچگاه اصول انسانی را فراموش نكرد و مظهر گذشت و جوانمردی و شرقی بود كه این روزها در صحنه های ورزشی بخصوص در ,ورزشهای قهرمانی وحرفه ای كمتر یافت می شود.

ابهّت تختی این نام آشنای جوانمردی فقط در میادین ورزشی نبود وبه گفته شهید رجایی :  «  جهان پهلوان تختی فقط مرد میدان ورزشی نبود . او مرد میدان تقوا و فضیلت و مسلمانی بود .»

او همیشه خود را در بین مردم احسا س میكرد . ا و همیشه به مردم و طبقه خود وفا دار ماند و با دشمن این مردم دشمن بود و هرگز در برابر قدرت پوشالی آن زمان سر فرود نیاورد و با گفتن « نه » آزادگی و عزت خود را برای خود و مردمی كه از میانشان برخواسته بود حفظ كرد .

جرم پهلوان محبت ا و به مردم بود و محبت مردم به ا و و تختی به همین جرم مرد و همین ویژگی هایش بود كه تختی را به عنوان الگویی درخشان برای همه ورزشكاران و جوانان این مرز و بوم مطرح می سازد و به راستی كه:

صبر بسیار بباید پدر پیر فلك را   

                                                          تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید

امید است كه امروز ورزشكارا ن ما بسان تختی بی اندیشند و تابع اصول اخلاقی باشند و انسانیت را در دستور كار خویش قرار دهند .

و امروز ورزشكاران ما بسان تختی با دو با ل پهلوانی و قهرمانی سكوهای افتخار را كسب كنند نه اینكه فقط با   بال قهرمانی به پرواز دربیایند . كه ما قهرما نانی داشتیم كه با گذشت زمان قهرمانی آنها به سرعت ا ز ذهن مردم پاك شد ولی تختی با گذشت زمان همچنان در ذهن ملّت ایران می درخشد .

انشاءا... كه ورزشكاران ما همانطور كه بر سكوهای قهرمانی می ایستند سكوهای

انسانیت را نیز فتح كنند   (ادامه دارد....)

 

   

 

 

 

 

چهارشنبه 16 اردیبهشت 1388

یادی از جهان پهلوان غلامرضا تختی...

نویسنده: امیر علیزاده   طبقه بندی: زندگی نامه، 

              

«مرده؟» از قضا مورد سوال مسابقه نام یکی از شخصیت‌های معروف و مذکر بوده. مجری متعجب و مبهوت از این سوال سرضرب، جواب می‌دهد: «بله، مرده» جناب جاهل لبۀ کلاه مخملی‌اش را بالا می‌زند و آهسته می‌پرسد: «خیلی مرده؟» مجری کمی در خودش فکر می‌کند و جواب می‌دهد: «بله، میشه گفت که خیلی مرده». طرف بی‌معطلی می‌گوید: «مولا علی‌ست؟» مجری جواب می‌دهد: «نخیر». دوباره می‌پرسد: «پوریای ولی‌ست؟» جواب می‌دهد: «نخیر، پوریای ولی نیست.» جناب لوطی کمی پشت گوشش را می‌خاراند و خیلی خودمانی می‌پرسد: «تختی یه؟» مجری جواب می‌دهد: «نخیر، تختی هم نیست.» مرد با کلافگی می‌پرسد: «طیب ه؟» مجری با حوصله جواب می‌دهد: «نخیر، طیب که اصلا نیست.» نیش لوطی باز می‌شود و با انگشت شست دست به سینۀ خود اشاره می‌کند و می‌پرسد: «منم؟» مجری نگاهی به مردک می‌اندازد و می‌گوید« نخیر، شما هم نیستید. شد هفت سؤال». مرد جاهل جواب نگاه آقای مجری را می‌دهد و با حالتی از شک می‌پرسد: «نکنه می‌خوای بگی تویی» مجری خودش را جمع و جور می‌کند و جواب می‌دهد: «نخیر بنده هم نیستم» در این حین چشم جناب لوطی می‌افتد به دستیار جوان مجری برنامه که گوشه‌ای نشسته و به اجرای مسابقه نظارت دارد. لنگۀ ابرویش را به طرف جوانک بالا می‌کشد و از مجری می‌پرسد: «اینه؟» مجری باز جواب می‌دهد: «نخیر، ایشون هم نیستند.» چشم مرد می‌افتد به اپراتور صدابرداری که پشت شیشۀ اتاق استودیو در بخش تکنیک مشغول است. می‌پرسد: «اونه؟» . . .



کوتاه کنم. قصدم تعریف لطیفه نیست. می‌خواهم بگویم. زمانی نه چندان دور و شاید حتی امروزه روز هم در نزد مردم کوچه و بازار، وقتی صحبت از جوانمردی و فتوت و مردانگی می‌شد ترتیب چیدمان! آن، همان سه جواب اول مرد لوطی در آن مسابقه بود که در این لطیفۀ قدیمی خواندید. لوطی در اینجا شاید به نوعی سمبل مردم عام کوچه و خیابان است و طبقۀ خاصی از جامعه را نمایندگی می‌کند.



در بارۀ «غلامرضا تختی» کم نگفته‌اند و بسیار شنیده‌اید. نمی‌خواهم به کلیشۀ معمول تکرار مکررات کنم و دوباره‌نویسی شرح حال و سابقه و فهرست مسابقات جهانی و مدال‌های طلا و نقره‌ای که او در آنجاها به‌دست آورد. این شرح احوال را می‌توانید از جمله در اینجا بخوانید. و حتی مقاله‌ای در باره جامعه‌شناسی روزگار تختی و شرایط سیاسی ـ اجتماعی زمانۀ او را در اینجا. تازه این که مربوط به آن روزگار در آن سالهای دور می‌شود، حال و روز امروز این مایۀ افتخار ورزش مملکت را از زبان «قبربان» او را هم می‌شود در اینجا خواند.
به قول «خاقانی» در آن قصیدۀ معروفش: «ما بارگه دادیم، این رفت ستم بر ما ـ بر قصر ستمکاران تا خود چه رسد خذلان». خاطره‌هایی از انساندوستی و رفاقت او با مردم را هم که گاهی پهلو به افسانه می‌زند، می شود در
اینجا و آنجا خواند.
مفصل‌ترین و خواندنی‌تر از همۀ اینها شاید مصاحبۀ بلند تنها پسر و یادگار او «بابک تختی» باشد در
اینجا و اینجا که اگر تمام آن را یک‌جا کنند، خود مجموعه‌ای غنی و ویژه‌نامه‌ای ارزنده خواهد شد. من راوی اما دوست‌تر ‌دارم اینجا یاد مهربان «تختی»، این یار همیشه همراه و یاور هموارۀ مردم را به‌گونه‌ای دیگر عزیز و پاس بدارم.
 
 

«قصه است این، قصه، آری قصۀ در دست
شعر نیست،
این عیار مهر و کین و مرد و نامرد است
بی‌عیار و شعر محض خوب و خالی نیست،
هیچ، همچون پوچ، عالی نیست.
این گلیم تیره‌بختی‌هاست.
خیس خون داغ سهراب و سیاوش‌ها
روکش تابوت «تختی»هاست.
این گل آذین باغ جادو، نقش خواب‌آلود قالی نیست.

به حافظه که مراجعه کنیم می‌بینم که در ایران و حداقل در این نیم قرن اخیر کسان زیادی نبوده‌اند که آنقدر بخت‌یار باشند تا در زمان حیات‌شان از آنها به گونه‌ای سزاوار و درخور قدردانی و تجلیل به عمل آمده باشد. غالبا و شاید به لحاظ همان روحیۀ شهیدپروری و نیاز به قهرمان‌سازی که در بافت فرهنگی ما جا افتاده، بعد از مرگ و از دست شدن آدمها بوده که بیشترین ارج‌گذاری‌ و یادمان‌ها که اغلب همراه با دریغ و افسوس و حسی از حسرت نیز بوده و هست به نمایش گذاشته شده. «تختی» اما شاید یکی از معدود و شاید اصلا تنها شخصیتی است که هم در زمان حیات، و هم بعد از وفات از احترام و جایگاهی شایسته و سزاوار در نزد مردم برخوردار بوده و هست.
از دست‌آوردهای افتخار آفرین او در ورزش و مسابقات بین‌المللی و المپیک که بگذریم، حرکت او در جهت یاری‌رسانی به زلزله‌زدگان «بوئین‌زهرا»، جمع‌آوری کمک‌های مردمی، و همدلی‌اش با «جهبۀ ملی» سازمان سیاسی‌ای که به لحاظ گرایشات ملی ـ مهینی خود نزد مردم محترم شمرده می‌شد، از «جهان‌پهلوان» چهر‌ه‌ای صمیمی و درد آشنا که از محیط و بطن اجتماع برخاسته، ارائه می‌داد. در یک کلام «تختی» جز در رابطه‌ای کاری و مربوط به امور اداری سازمان ورزشی کشور، هرگز مورد بی‌حرمتی و توهین یا تحقیر و بهتان واقع نشد. «تختی» به حق نورچشم مردم بود.
 

جایگاهی که او به عزت و احترام نزد مردم داشت را بعد از مرگش، شاعران و نویسندگان حفظ و ماندگار می‌کنند. صاحبان قلم و ذوقی که با «تختی» نه به لحاظ ورزشکار بودنش هم‌سنخ و از یک صنف بودند، و نه از نظر ایدئولوژی و نگرش سیاسی با او یک‌سویه و هم‌نظر.  نمونه‌اش «سیاوش کسرائی» شاعر برجسته و از نامداران «حزب توده ایران» که ماندگارترین سروده را برای «جهان‌پهلوان تختی» که از اعضا و همدلان «جبهه ملی» بود، در زمان حیات او سرود.

همۀ آنچه که بعد از مرگ «جهان‌پهلوان» در رثا و ستایش او به کلام کتابت شده و به چاپ رسیده را اگر جمع کنیم، حتما که مجموعه‌ای قابل ملاحظه خواهد شد. چند تایی از این‌همه که گفتیم اما بیشتر از بقیه در یاد و خاطره‌ها مانده و
 
هست. بخش‌هایی هم از سروده‌هایی مثل آن قسمت از شعر «خوان هشتم» از «مهدی اخوان ثالث» که در آغاز این مطلب آمده و در خطی از آن اشاره به نام «تختی» و روکش تابوت خیس از خون داغ او دارد، و یا این قسمت از شعر بلند «م. آزرم» نیز از آن دست است:

. . . از این پس راویان قصه‌های پهلوانی ـ این
بهین تاریخ‌های زندۀ هر قوم ـ نقالان،
تو را در قصه‌های خود برای نسل‌های بعد می‌گویند.
تو اندر سینه‌های گرم خواهی زیست
تو با انبوه پاک مردمان خوب قلب شهر، خواهی ماند. . .

«مهدی سهیلی» که در ساختن شعر دستی راحت‌نویس و آماده داشت، در همان روزهای اول انتشار خبر درگذشت «جهان‌پهلوان»، شعری بلند سرود که خطاب «تختی» در مقام پدر به تنها فرزند خود «بابک» بود

پسرجان، «بابکم» ای کودک تنهای تنهایم
امیدم، همدمم، ای تک‌چراغ تیره شب‌هایم
در این ساعت که راه مرگ می‌پویم
به حرفک گوش کن بابا، برایت قصه می‌گویم:
به میدان نبرد پهلوانان، تک‌سواری بود
به فرمان سلحشوری به هر کشور سفرها کرد
دلش مانند دریا بود
نهنگ بحر پیما بود
. . .
. . .
نشان مهر، تندیس شرف، گنج محبت بود
نگاهش برق عفت داشت
درون چهرۀ مردانه‌اش موج نجابت بود
. . .
. . .
ز تقوا و شرف، یک خرمن گل بود، گلشن بود
در اوج زورمندی نازنین مردی فروتن بود
. . .
. . .
پسر جان، پهلوان ما، یکی دردانه کودک داشت
درون خانه‌اش تک گوهری با نام «بابک» داشت
که عمرش بود
جانش بود
عشق جاودانش بود
به گاه ناتوانی، بی‌کسی، تنها کس و تنها توانش بود
. . .
. . .
پسر جان بابکم، آن پهلوان شهر، من بودم
درون سینه‌ام یک آسمان، مهر و محبت بود
ز تنهایی به جان بودم
مرا بی‌همزبانی کشت، دردم درد غربت بود
چه شب‌ها در غم تنهایی خود، گریه‌ها کردم
تو را در های های گریه‌های خود دعا کردم
پسر جان، بابکم، من در حصار اشک‌ها بودم
همیشه در دل شب، با خدا گرم دعا بودم
ترا تنها رها کردم
امید من، نمی‌دانی
گرفتار بلا بودم
گرفتار بلا بودم
. . .
. . .
پسر جان، بابکم، افسانۀ بابا به سر آمد
پس از من، نوبت افسانۀ عمر پسر آمد
اگر خاموش شد بابا، تو روشن باش
اگر پژمرده شد بابا، تو گلشن باش
بمان خرم، بمان خشنود
بدان، هنگام مردن، پیش چشم گریه‌آلودم
همه تصویر «بابک» بود
امید جان، خداحافظ
عزیزم، بابکم، بدرود . . .

این نمونۀ کوتاه شدۀ آن سرودۀ بلند از «مهدی سهیلی» بود. اما شاید ـ و یا به نظر من که راوی این حکایت هستم ـ آنچه «سیاوش کسرایی» با عنوان «جهان‌پهلوان» در ثنا و ارادت خود نسبت به «تختی» به قلم کشید و در مجموعه اشعار «خون سیاوش» منتشر کرد، یکی از آن‌ چند شعری است که به یاد و نام «تختی» سروده شده و در ضمن از بافت و ساخت و روحی شاعرانه و ارزنده نیز برخوردار است. اثر ماندگاری که با این مطلع شروع می‌شود:

جهان‌پهلوانا صفای تو باد
دل مهرورزان سرای تو باد

و با این بیت که رنگ و آهنگی از شاهنامه دارد تمام می‌شود:

که مردی نه در تندی تیشه است
که در پاکی جان و اندیشه است

روحش شاد و یادش زنده باد.

                                                          

                                

نظرسنجی

    بهترین عیدی به شما چی می تونه باشه؟





آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

>